مه 10, 2008

سفر1

نوشته شده در نوشته هایی از دل در 10:11 ب.ظ. توسط yeganeha

در را که می خواستم ببندم چشمم به دعای تکراری که بالای همه درهای خانه ها بر روی کاشی ،سنگ و یا بر روی فلزات مختلف حکاکی شده بود افتاد چقدر این دعا برای برای اولین باری که دیده بودم برایم جالب جلوه… کرده بود ولی الان دیگه آن باور و اعتقاد گذشته را نداشتم و فکر می کردم که حتی این دعاها هم برای من نتوانسته بود کاری بکند و جز اینکه جایی بر روی دیوار اشغال کند و گاهی شاید سازگاری با طرح نمای خانه داشته باشد دردی را دوا نکرده بود در این فکرها بودم که بی اختیار در را قفل کرده بودم و با ایستادن کلید در داخل قفلِ در که آخرین دورش را زده بود تازه متوجه شدم که علی الرغم تصمیمم که می خواستم در را باز بگذارم آن را قفل کرده بودم صدای روشن شدن موتور ماشین که سینا پشت رول نشسته بود و شاید از نیم ساعت پیش منتظر آمدن من بود منو به خودم آورد مخصوصاً دیر کرده بودم می خواستم اذیتش کنم عاصی شده بود ولی فکر می کنم او هم خسته شده و دیگه حتی نمی خواست با من جر و بحث داشته باشد، من هم دنبال همین بودم نمی دونم شاید داشتم حسابامو باهاش تسویه می کردم و شاید به خاطر این بود که فکر می کردم در طی این سالها خیلی سهل الوصول شده بودم و می خواستم که کمی منتظرم بماند.رفتم و داخل ماشین نشستم کیفم را که دستم بود روی صندلی عقب گذاشتم سینا مثل مجسمه نشسته بود اصلاً حرفی نزد مستقیم داشت به جلو نگاه می کرد حتی به من نگاه نکرد، خدایا من عاشق این بودم، دیوانه اش بودم مثل بچه شیر خواره که به مادرش نیاز دارد به او وابسته بودم و الان مثل مجسمه کنار من نشسته بود در یک لحظه همه اتفاقات و خاطراتی که با هم داشتیم از جلوی چشمم رد می شد مثل آدمی که توی تاریکی دنبال چیزی توی یک زیر زمین و داخل خرت و پرتها باشد و با دستش همه چیز رو لمس کنه شاید وسیله ای رو که دنبالش می گرده پیدا کنه ناخودآگاه توی خاطراتم دقیق شدم، می خواستم یه چند تایی از خاطرات شیرینی که با هم داشتیم رو پیدا کنم دوست داشتم از آن قدیمی ترها باشد مخصوصاً روزهای آشنایی برایم جالبتر بود ولی هرچه دست می انداختم چیز بدرد بخوری پیدا نمی شد همش چیزهایی بود که به یادم می انداخت که چطور از هم دور شده ایم برای لحظه ای از خاطرات خودم ترسیدم و به خودم آمدم این که نمی شه ما باید در گذشته خاطرات شیرینی هم به صورت مشترک داشته بودیم! مگه آشنایی و زندگی مشترک بدون اینها می توانست اتفاق بیفتد.با حرکت ماشین به خودم آمدم نگاهی به خانه مان انداختم به نظرم آمد که برای آخرین باری است که این خانه را می بینم گریه ام گرفته بود سرمو به سمت راست خم کرده بودم از شیشه بغل داشتم خونه را نگاه می کردم چشمام پر از اشک شده بود ولی گریه نمی کردم مثل این بود که اشکام برای خودشون راهی به سمت داخل وجودم پیدا کرده بودند و بیرون نمی آمدند خدایا همه آنچه من داشتم داخل آن خانه بود می خواستم فریاد بزنم و بگم که ماشین رو نگه داره تا برم و از داخل خانه تابلوهای نقاشیم که الان دیگه روی همشون خاک گرفته بود، سنتورم که اون هم از بس بهش رسیدگی نشده بود حسابی زهوار در رفته شده بود صبر کن ببینم آخرین آهنگی که باهاش زده بودم چی بود؟ فکر کنم… آره خوابهای طلایی بود یا نه نمی دانم… وای همه شعرهام،دفتر شعرم با اون گلبرگ گل رز داخلش، را بردارم، یادم آمد که مخصوصاً می خواستم در را باز بگذارم تا موقعی که ما نیستیم یکی بیاید و خانه را خالی کند خدایا شکرت…

تکانی که از رد شدن ماشین از روی سرعت گیر به وجودم داد منو به خودم آورد از کمربندی آمده بود و از جاده صومعه سرا به سمت مرکز شهر پیچیده بود نمی دانستم چرا این مسیر پر ترافیک را انتخاب کرده بود و همچنین نمی خواستم بپرسم، شهر به خاطر سال نو و تعطیلات نوروزی شلوغ تر شده بود ترافیک هر لحظه بیشتر می شد، از سبزه میدان که رد شدیم آنور میدان داشت دنبال جایی برای پارک کردن ماشین می گشت آخر هم نتوانست جایی پیدا کند دوبله نگه داشت، تازه متوجه شدم می خواسته کلوچه بگیرد، شلوغی خیابان کلافه ام کرده بود سعی می کردم به قیافه تک تکشان دقیق شوم، به نظرم می آمد پیر، جوان، زن، مرد، کوچک و بزرگ همه و همه بدون هدف این ور و آنور می رفتنند مثل در لانه مورچه ها که انسان نمی داند چه کاری می خواهند بکنند ولی مطمئناً زندگیشان نظمی دارد آدمها هم حتماً هدفی داشتند چقدر با این آدمها احساس غریبگی می کردم هر چه سعی می کردم نمی توانستم اسمشان را حدث بزنم یادم آمد که یکی دو سال پیش خیلی راحت می توانستم اسم آدمها را تو این شهر حدث بزنم، احمد،محمود،علی،فاطمه،سمانه،سمیرا،سوسن و یگانه…دختر و پسرِ احتمالاً نامزدی که دست تو دست هم داشتند از پیاده رو می آمدند توجه منو به خودش جلب کرده بود به طرز چندش آوری می خواستند محبتشان را به همه اعلام کنند یادمه سینا همیشه اصطلاحی برای این صحنه ها داشت خدایا چی می گفت آها یادم آمد می گفت «ویار عشق»، و مثل اینکه عشق هم مثل ویار بعد از چند وقتی تصنعی و غیر طبیعی بودنش فهمیده می شود و درست مثل ویار دیگران بیشتر از خود انسان به آن پی می برند… به آن زوج حس خاصی داشتم نمی دانستم حسودی بود یا دلسوزی و شاید هر دوی آنها، آخه خود من آن دوره زمانی را خیلی پررنگ با انسانی که دیوانه وار عاشقش بودم و شاید می پرستیدم گذرانده بودم یادم می آمد که در آن زمانها با تمام نیرو و قدرتم از یگانه عشقم پیش همه دفاع کرده بودم و نگذاشته بودم در پیدا و پنهان احدالناسی بتواند به عشق من و روابطمان حرفی بزند و خرده ای بگیرد ولی الان بد رقم به بن بست خورده بودم و پل سالمی هم پشت سر نگذاشته بودم. افسر پلیسی که از دور پیدا شده بود از سمت میدان شهرداری روی ماشینهایی که در توقف ممنوع و یا دوبله نگه داشته بودند جریمه می چسباند، دعا می کردم زودتر به ماشین ما برسد، چهار، سه، دو، یک، آمد و شیشه سمت راننده را زد و گفت که خانم زودتر حرکت کنید خیابان را بند آورده اید، باور نمی کردم بدون اینکه جریمه کند سراغ ماشین بعدی رفت، عجب شانسی داره این سینا. دختر بچه هشت نه ساله ای که یک بسته آدامس دستش گرفته بود تا منو توی ماشین دید به طرف ماشین آمد با انگشتش به شیشه زد گفت خانم تو رو خدا از من یک بسته آدامس بخرید دلم به حالش سوخت موهای وزوزی طلایی رنگش از زیر روسری که سرش کرده بودند بیرون آمده بود به جای این روسری توی این هوا که هر روز خدا بارونیه یک نفر پیدا می شد و یک جفت کفش و یا حداقل یک جفت جوراب پای این بدبخت می کرد که توی دمپایی سبز رنگ پلاستیکی خیلی تو ذوق آدم می زد همین که می خواست حرف بزند جای خالی دندان شیری که از ردیف جلو دندانهایش افتاده بود تو صورت سفید رنگش با اون ابروهایی که صاف و کشیده بودند به چشم می زد چشمهای براقش این احساس را به انسان تداعی می کرد که این دختر هر لحظه ممکنه گریه کنه و یا اون داشت هر لحظه گریه می کرد و کسی اشکاشو نمی دید،شیشه برقی پایین نمی آمد موتور ماشین خاموش بود و سوئیچ را هم سینا با خودش برده بود در را کمی باز کردم و بهش گفتم اسم تو مریمه؟ خدایا این بچه ها چه گناهی دارند، از نزدیک که می دیدم معصومیتش بیشتر به نظرم می آمد با صدای لرزانی که ندانستم لرزش آن از سرما بود یا از سوال من گفت که بله خانوم! شما منو از کجا می شناسید؟،گفتم مهم نیست با اینکه دندونم درد می کنه ولی ازت یک بسته آدامس می خرم برگشتم و از کیفم یک هزار تومانی بهش دادم و یک بسته آدامس گرفتم هاج و واج مانده بود یادش افتاده بود که حرفهای تکراری که یادش داده بودند را باید تکرار می کرد، خدا از بزرگی کمتون کمتون نکنه، انشاءالله به حق دوازده امام بدی نبینید،…اسم دختره را درست حدث زده بودم به خودم خنده ام گرفته بود توی این شهر به این بزرگی با این همه آدم رنگ به رنگ من فقط توانسته بودم اسم این دختر بچه مفلوک رو حدث بزنم، خوب کبوتر با کبوتر باز با باز،یعنی فعلاً باید با فلک زده ها می ساختم.به اون دختره هم دروغ نگفته بودم دندان درد رو داشتم و با چند تا مسکن که از دیروز خورده بودم کمی آرام بود، وای یادم آمد که مسکن ها را با خودم نیاورده بودم، سینا داشت از بین شلوغی جلوی کلوچه فروشی با دو سه بسته که دستش گرفته بود راهی برای خود باز می کرد و به سمت ماشین می آمد در صندلی عقب را باز کرد و کلوچه ها را روی صندلی گذاشت از همونجا گفت که کلوچه می خوری برات بیارم جلو،گفتم که نه نمی خورم این اولین جوابی بود که به حرفهاش از امروز صبح گفته بودم آمد و پشت فرمان نشست پاکت کوچکی هم با خودش آورده بود گفت که این را هم گرفته تا توی ماشین با هم بخوریم باز هم سرم کلاه گذاشته بود و منو به حرف کشیده بود، بوی کلوچه فومنی توی ماشین پیچیده بود این بو همیشه منو به یاد کوی مخابرات ا… یک خیابان بالاتر از خانه مان می انداخت یادش به خیر بعضی وقتها که بابا برامون از اونجا کلوچه می خرید و می خوردیم بچگیهام یادم آمده بود که دست بابامو گرفته بودم و کلوچه ای را که در دست داشتم می خوردم، موهامو که مامانم از دو طرف مثل جودی ابوت بسته بود، جورابهای سفید رنگی که پام کرده بودم دو پاپیون صورتی رنگ خوشگل داشت و دامنی رو که موقعی که می چرخیدم مثل لباس بالرین ها می ایستاد و اون موقع خیلی دوست داشتم را تنم کرده بودم. بچه اول و یا آخر خونه نبودم ولی عزیز دردانه بابام بودم چه روزهایی بود کاش هنوز هم بچه بودم و پیش بابا و مامانم زندگی میکردم وای چقدر دلم براشون تنگ شدم بود، برا خواهر بزرگم که همیشه محرم اسرار من بود و سنگ صبورم، برا خواهر کوچکم که همیشه سعی می کرد از کارام سر در بیاره و منو و کارهام را که شاید توضیح دادنش برای دیگران سخت بود را درک بکنه و از حرفهای من همیشه متقاعد بشه. دلم برای ا… برای طبیعتش،برا زیباییهاش برای باغ های توتش، برا رود شهر چایی که فقط کافی بود که جلو پنجره بیام تا در زیباییش مهو شوم و مهمتر از همه دلم برا خونمون تنگ شده بود برای اتاقم که همیشه درخت آلبالوی زیبای حیاط پشتیمان از آنجا دیده می شد، وای چه زیبایی داشت وقتی اول بهار شکوفه های سفید رنگش باز می شدند درست مثل عروسی در لباس سفید….

ادامه دارد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.