مه 10, 2008
سفر1
در را که می خواستم ببندم چشمم به دعای تکراری که بالای همه درهای خانه ها بر روی کاشی ،سنگ و یا بر روی فلزات مختلف حکاکی شده بود افتاد چقدر این دعا برای برای اولین باری که دیده بودم برایم جالب جلوه… ادامهی این ورودی را بخوانید »
مه 9, 2008
گلدان پشت پنجره
از سالها پیش هر موقع که گذرم از جلوی خانه بلفی می افتاد همیشه موضوعی که بیشتر از همه توجه منو به خودش جلب می کرد وجود گلدانی پشت پنجره بود که حتی الان یادم نمی آید که آیا گلی هم داشت یا نه ولی چیزی که به یاد می آورم احساس نزدیکی بود که من با آن گلدان داشتم شاید به این دلیل بود که آن گلدان تنها عضوی از آن خانه بود که حضور من را احساس می کرد و یا شاید تنهایی آن گلدان بود که مرا به این فکر وا می داشت. که این تنها نشانه و سمبلی از این خانه و خانواده با همه شادیها، غمها و آرزوها با محیط بیرون، چرا باید اینچنین مهجور بماند و به آن کم توجهی شود و چرا باید همیشه از پشت پرده اعضاء خانه را دیدار کند و از پشت شیشه های بارون خورده خیابان را….
این یگانه گلدون پشت شیشه پنجره برای من همیشه امیدی بود برای سالهایی که پشت سر مانده بود. ولی دیروز گلدانی پشت شیشه نبود، اگر چه شاید دست بزرگواری برای خانه تکانی جایش را عوض کرده باشد.

مه 6, 2008
hasret(حسرت)
Yüz yil oldu yüzünü görmiyeli,
Belini sarmiyali,
Gözünün içinde durmiyali,
Aklinin aydinliğina sorular sormiyali,
Dokinmiyali sicakliğina karninin.
صد سال شد که صورتش را ندیده ام،
کمرش را در حلقه بازوانم نفشرده ام،
در برابر چشمانش نایستاده ام،
از روشنایی عقلش(تفکراتش)، پرسش ها نکرده ام،
گرمای تنش را لمس نکرده ام.
Yüz yildir bekler beni, bir şekilde, kadin.
Ayri dallardaydik.
Ayri dallardan düşüp ayrildik.
Aramizda yüzyillik zaman,
yol, yüzyillik.
صد سال است که با همان اشتیاق، زنی چشم به راه من است.
به شاخسارانی جدا جدا بودیم،
از شاخسار افتاده، از هم جدا شدیم.
میان ما زمانی صد ساله است،
و راهی صد ساله.
Yüz yildir alacakaranlikda,
Koşuyorum ardindan.
صد سال است که در تاریکاروشنایی،
از پی او می شتابم.
Nazim hikmet 1959
آوریل 30, 2008
نوشته ای به یاد ماندنی
و تصویر توست در وجودم
که مرا گرما می بخشد.
آیا تو عاشق من هستی؟
و یا این ذهن خسته من است
که این احساس را در دل
نا اومید من افکنده است؟
بلفی ۳-۶-۸۶
آوریل 28, 2008
یگانه(one)
یگانه(one)
هنگامی که شعر گلی خوشبوی در حمام روزی رسید از دست محبوبی به دستم را جایی می خواندم و یا از کسی می شنیدم با خودم فکر می کردم که شاعر موقع سرودن این شعر زیادی احساساتی شده بود و به صورت مدرنتر اگه بخواهیم بگیم جو گیر شده بود تا اینکه چند وقت پیش از محبوبترین انسانها یگانه خطاب شدم، از آن روز به بعد کلمه یگانه برایم معنی دیگری داشت به نظرم می آمد که تاج سلطنتی بر سر من گذاشته شده بود و کلی برای خودم اعتماد به نفس پیدا کرده بودم .در کوچه وخیابان هر جا کلمه یگانه را می دیدم قرابت خاصی با آن محل یا شخص احساس می کردم حتی با خودم فکر میکردم که آموزشگاه زبانی که اسمش یگانه بود و تبلیغاتش را دیده بودم حتماً باید آموزشگاه با کیفیتی باشد و یا مهد کودکی که سالها از جلویش رد شده بودم و تازه به یگانه بودن نامش پی برده بودم، احساس غیر قابل توصیف و جالبی که نسبت به بچه های آن مهد پیدا کرده بودم احساس می کردم که همه آنها را به اسم می شناسم و هر لحظه احتمال می دادم که بلفی (یگانه من) دست در دست بچه های دیگه آواز خوان از در آن بیرون خواهد آمد…
آوریل 27, 2008
سخن اول
small as a peanut
big as giant
we’re all the same size
when we turn of the light
rich as a sultan
poor as a mite
we’re all worth the same
when we turn of the light
red , black or orange
yellow or white
we all look the same
when we turn of the light
so maybe the way
to make everything right
is for god to just reach out
and turn of the light
